
فطرت ما میل به پرواز داشت
عشق همه بال شد و پر زدیم.
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
5/22/2009 - 6/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
لینک ها
شاهنامه فردوسی
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
صادق هدایت
حسین پناهی
احمدشاملو
سهراب سپهری
علی میرفطروس
بهرام مشیری
عباس معروفی
صمد بهرنگی
ابراهیم نبوی
نیک آهنگ کوثر
شعر لندن
خانه شاعران جهان
راوی. کتابهای صوتی
دوست طلایی
توکای مقدس
ملخ
فرشته فیلم
دوات
والس
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش!
هموطن به جمهوری اسلامی نه بگوییم.
Fri 12 Jun 2009-2 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

بی تاب
از روز ــ گُل کرده به آفتاب نشستن
شب ــ مهتاب گرفتن
در گیر و دارِ باد
پنجره بودن
بی تاب
از عشق ٬ از تو ٬ از من
از تمامِ ...
می روم
و روبرویم
یک قرن ساعت که همه را تیک تاک می کنند
تا دوباره خودم باشم...
و تو
و عشق
و...
۱۹فروردین ۸۸
Wed 8 Apr 2009-11 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

مرد بود
مردِ اندیشه و خرد
میدانست و به آیه های شما استناد نکرد
در باورِ من هم نمیگنجد
که هیچ وقت مردی بیاید و جهان را ...
میدانست
اینجا ایران است (زمین)
و ما زمینیان همه روی زمین ایستاده ایم
لازم نیست بر سرِ حضانتِ خورشید با آسمان دشمن باشیم ـ بجنگیم ـ
دلم برایش میسوزد ـ میگیرد
برای مردی که
باورهایش پشتِ دیوارِ تعصبِ شما پوست انداخت٬
برایِ او که از ما بود و رفت و تمام...
بهتره بیشتر فکر کنیم و کمتر شعار بدیم.
Thu 26 Mar 2009-11 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

صادقانه دروغ میگوئی
شمرده و دقیق٬
کلمات مثل حباب از دهان ماهی
زنده میشوند
محو دهان توام
چشمهایم گرد تر از این نمیشود
و میترکم
از بغضِ سالها اشک.
...
مثل چرخ ریسندگی کِش می آیی
می
با
فی
.....
از عشق که دیگر نیست
حتی میان واژه های پراکندهء ذهنم.
....
......
........
نمیشنوم
و زمزمه میکنم:
آرزوهایم
آرزوهایم
آرزوهایم
آه٬ باد..
و دروغهای تو باورم نمیشود
هرچند٬
صادقانه٬ دقیق و شمرده باشند
....
دور میشوی
دورتر
نیستی انگار
شاید سایهء آخرین دستت
هنوز در دست من میرقصد
نگاه که میکنی
نفسم حبس میشود
و تو روبروی پنجره ابدی میشوی
...
کسی چیزی نمیگوید
خودم یادم آمده است
آخرین سه شنبه ها بود که مُردی!
سه شنبه ۱۰ مارس ۲۰۰۹
Wed 11 Mar 2009-11 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


امروز چهل و دومین سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد است.
یادش گرامی.
Thu 12 Feb 2009-4 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

زنگ که میزنی
آغاز میشوم به شیرینی ِ شش سالگی!
و صدا نزدیک است!
یادت نرفته بود!
نه٬ یادت نمیرود!
با چشمهای باز٬
تا حدس میزنم٬
تو باز میکنی آن بسته های رنگی ِ ریز و درشت را٬
من ذوق میکنم
و دستهای کوچکم خیس عرق شده است.
...
من گیج میخورم
در جستجوی رنگی ِ شمع ِ مدادها
و قول میدهم
توی تمام دفترم حتی کلاغ نیست
...
نزدیکی ِ صدا:
تو چند ساله ای!!؟
با خنده های ریز٬
با دستهای خیس:
چیزی نمیشود!!
شش تا مداد رنگی و دفترچه ای سپید!!
شش ساله میشوم.
۲۵ آذرماه ۱۳۸۷
Mon 15 Dec 2008-5 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

یاد زمستونای بچگیم افتادم،
تهران. جنگ. ولی یه آپارتمان 68 متری 2 خوابه بود و یه بخاری ارج توی هالش که وقتی ازمدرسه میومدیم هرم گرما تو صورتمون میخندید و چه حالی میداد . رودهن.جنگ. و روزای کوتاه و سردی که پای شومینه و هیزم و کتاب گذشت و ما خیلی ساده زندگی کردیم.
دماوند. جنگ. شوفاژ خراب شده! به همون کلامی که تو بچگیها میگفتیم گفتم ٬چه روزایی بود روزای زمستون دماوند٬ غم عالم میومد تو دلمون وقتی شوفاژ خراب میشد و برف همه جا رو پوشونده بود٬ جالب این بود که شوفاژ خونهء ما شرطی شده بود هر وقت برف میومد اونم لج میکرد و خراب میشد.
امروز 20 سال بعد از اون روزا همون حس توی این آپارتمان 50 متری ، اینور دنیا وقتی میام تو هال اشک تو چشام حلقه میزنه و منو میبره به همون روزا.
شوفاژ خرابه! هوا سرده و برف میاد! جنگی در کار نیست و من دلم هیزم میخواد!!
Wed 3 Dec 2008-1 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

حمید هامون رفت!
و تکرار عشق ماند
تا
شاید
وقتی
دیگر...
Fri 18 Jul 2008-5 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

نفهمیدیم آخر٬
زمین روی شاخ گاو است؟!!
یا گاو روی زمین شاخ میشود؟!!
نفهمیدیم آخر٬٬
آدم را حوا خر کرد ؟!
یا حوا مغز خر خورده بود؟!!
نفهمیدیم آخر
این گناهِ خرکی کدام بود که
چوبش را خوردیم!!
اینروزها زمین دور میزند
خودش را تا خورشید
ما توی دهن شیر گیر کرده ایم
و دنیا به گاوهای بی شاخ می خندد!
کسی کاری به جهت زمین ندارد.
Wed 18 Jun 2008-4 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

آنها تشنه ترند!!
به دریا رسیده بودیم٬
که به دوران رسیدند!
آنها را٬ تنها آنها را دریابید!!
پ.ن
*لطفا پس از دانلود ویدئو با نرم افزار FLV Player تماشا کنید.
Thu 15 May 2008-7 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

سلام.
من معمولا عادت به استفاده از وبلاگ به عنوان دفتر خاطرات ندارم٬ وفقط بعضی از دستنوشته هامو اینجا مینویسم٬ ولی در پاسخ به دعوت این دوست نازنین ٬ این غزل رو از خواجهء شیراز تقدیمتون میکنم. امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید.
زلف آشفته و خوی* کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت:ای عاشق شوریدهء من خوابت هست؟!!
عاشقی را که چنین بادهء شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نبود باده پرست
برو ای زاهد و بر دُرد کشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانهء ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و گر از بادهء مست
خندهء جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبهء حافظ بشکست!
به امید اینکه٬ اگر توبه هامون رو میشکنیم٬ مثل حافظ توبه مون رو در مستی با نگارمون بشکنیم!
کلمات کلیدی من هم ایناست: توبه٬ مستی٬ شراب٬ بهشت٬ مسلمانی!
و از همینجا از دوستان بسیار خوبم احسان و راهزاد دعوت میکنم در صورت تمایل به این دعوت (به قول برادرا) لبیک بگن!
البته از همهء کسانیکه به این وبلاگ سر میزنند و مایل به شرکت در این بازی هستند خواهش میکنم برای شرکت در این بازی تردید نکنید و منتظر اجازهء بزرگترها نباشید! آقا! بشکنید توبتون رو که تو این بازی شرکت نکنید!!
پ.ن : برای اون دوستانی که ممکنه معنی خوی رو ندونن ! خوی به معنی عرق است! عرقی از سر شور و عشق و اشتیاق!
در صورت لزوم برای اطلاعات بیشتر از نحوهء شرکت در این بازی به این یادداشت مراجعه شود. دلتون شاد و لبتون خندون و سرتون سلامت!
Sun 30 Mar 2008-8 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

سرچ میکنم!
میگردم!
گیج میخورم!
پس کجای زمین ایستاده ای لعنتی!
همهء کدپستی ها را چک کرده ام.
گوگل ارث (Google Earth) را زیر و رو!
پیدایت نمیشود!
شیرینی پستچی ها را چندباره داده ام که:
نیستی، نیستی، نیستی!
گوشهایم به فال!
چشمهایم به راه!
دستهایم از پنجره میپرند!
پاهایم از صندلی کنده میشوند !
هو میکشم و
همهء یاهوها گم می شوند!
من ، اینترنت ، ادارهء پست!!
زمان و زمین...
...
..
.
به هر حال عیدت مبارک!!
Wed 19 Mar 2008-7 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

امروز ۲۸ بهمن ماه است و روز تولد صادق هدایت٬ به همین مناسبت چند جمله از این مرد بزرگوار را با هم میخوانیم.
مشکلترین کارها اینه که کسی بتونه حقیقتو همونطوریکه هس بگه.
در زندگی زخمهایی هست که مث خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
خاصیت هر نسل اینست که آزمایش نسل گذشته را فراموش بکند.
خوب بود آدم با همین آزمایش هایی که از زندگی دارد٬ می توانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی خودش را از سر نو اداره بکند!
آدم باید با خودش سخت گیر باشد.
اگر کسی تمدن می خواهد باید وحشیگری و بی شرفی ها را لو بدهد. آدم هائی که ادعاشان می شود باید جلو بیفتند.
مردم راهنمای مدبر و عاقل و خوب می خواهند که درد اصلی ملت را بفهمد و درمان بکند.
تقلید عیب نیست٬ دزدی و چاپیدن عیب است.
داشتن شخصیت در این نیست که آدم به هر قیمت که شده خودش را اوریجینال جا بزند.
از روشنایی خوشم نمی آد٬ جلوی آفتاب همه چیز لوس و معمولی می شه و ترس و تاریکی منشاء زیبایی است.
من از جملات براق و توخالیه منورالفکرها چندشم می شه.
آدم یا حرف دارد و یا ندارد. وقتی حرف دارد باید مهمترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند.
زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد٬ گویا هر کس چندین صورت با خودش دارد.
گمان میکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم٬ افسار من به دست اوست.
هر چه قضاوت دیگران دربارهء من سخت بوده باشد٬ نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام.
اون چیزهائیکه در انسون لطیف و مخفیس در اثر دوندگی زندگی و جارو جنجال و روشنایی خفه میشه و می میره٬ فقط توی تاریکی و سکوته که به انسون جلوه می کنه.
آدم باید کارش را تمام و کمال بکند تا مو لای درزش نرود وگرنه بقیه اش٬ اینکه کی چه میگوید٬ اهمیت ندارد.
هرکس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوریجینال نمیکنه. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد.
گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد٬ آخرش کسی نفهمید ناخوشی من چیست٬ همه گول خوردند!!
Sun 17 Feb 2008-4 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

آقا جون تقصیر کیه؟ و مقصر کیه؟ و تقصیر چیه؟ و چی شد که اینطوری شد
و حالا که مقصر معلوم شده چه کنیم و... اینا رو همه رو بریز تو این زیر
سیگاری و سیگارت رو روش خاموش کن!! در ایران نجیب و اسلامی و
مهربان چیزی به نام تقصیر و مقصر وجود نداره و ذاتا" همه معصمومند!!
راست هم میگن بنده های خداـ این ملت بینوا اصلا دیکتهء گناه رو هم
نمیدونن چه برسه به اینکه اهل گناه باشن!! فقط یه مشکل کوچولو
هست اونم این سیستمه٬ که خرابه!! خدا رو شکر مشکل خاصی نداریم
همه آدم حسابی و صاحب فهم و کمالات! همه هم که شغل بسیار با
کلاس و پر درآمد قضاوت!! دیگه چی از این بهتر!! تورو خدا فکرشو بکنید یه
ملت معصوم و قاضی!!
امتحانش مجانیه!! تصور کنید تو یه کشور فرضی یه قاتل فرضی رو بیارن
توی یه میدون اصلی یه شهر فرضی ! فکر میکنید اون مردم فرضی که برای
تماشای این صحنه (که البته ساختهء ذهن شماست!) جمع شده اند چه
نظری دارند دربارهء این جناب قاتل؟! چند تا گوش قرض بگیرید که
بشنوید چه حکمایی صادر میکنند!!؟ میشنوید یکی میگه اعدامش کنید!
یکی میگه فقط تیر بارون! یکی میگه نه حبس ابد . بذارید تا آخر عمرش
عذاب بکشه! یکی هم میگه این مادر فلان رو باید ده دفه اعدام کنید!
میبینید بین قاضیها هنوز اختلاف رای هست! آخه بی انصافا چرا اینقدر تند
میرید این بنده خدا فقط عصبانی شده و اختیار از کف داده تقصیر اون نیست
که دختره دیر اومده بوده و باباش فقط فکر کرده یعنی کجا بوده!!!؟؟؟
اصلا آقا جون به شماها چه مربوطه! باباشه دوست داشته بکشدش! میگید
چی حالا!!؟؟ ...دیدید هممون قاضی هستیم و دست خودمون هم نیست از
روزی که پا گذاشتیم توی جامعهء بزرگتر از خانواده (مدرسه) فقط همینو یاد
گرفتیم ! وقتی ۴۵ تا بچهء ۷ سالهء کلاس اولی رو میسپریم دست یه بچهء
۱۱ سالهء کلاس پنجمی که مبصری کنه براشون! یا توی مدارس راهنمایی
بعلت کثرت دانش آموز غیر از مدرسه های چند شیفته مبصرای نوبتی بیداد
میکنن! حالا مبصرا قابل تحملن! امان از جاسوسایی که از بین هر ۷ یا ۸ تا
دانش آموز انتخاب میشن که هر هفته برای پیشبرد و اعتلای فرهنگ
اسلامی و انقلابی مملکت جاسوسی بقیه همکلاسیهاشونو میکنن و هفته
ای یه بار به معلمای پرورشی گزارش میدن! از همه چی هم میگن از اینکه
کدوم همکلاسی چی میگه و اون یکی چی میخوره و کی با کی دوسته و
مقنعهء کی بیرون مدرسه عقب بوده و خلاصه اگه بتونن بفهمن به چی هم
فکر میکنی به فکرتم رحم نمیکنن و میفروشن! آخر همهء این تلاش اولیا و
مربیان عزیز میشه همین که میبینید! بالاخره از این همه خوبها ــ بدها ــ
عالیها نوشتن پای تخته تو دورهء مدرسه باید یه چیزی عایدمون بشه دیگه!
این شده که ریختیم تو جامعه و حکم میدیم بر علیه خلق الله... چقدر از ما
اون روزا که دربارهء شغل مورد علاقمون انشاء مینوشتیم و از آرزوهامون
میگفتیم فکر میکردیم یا حتی میخواستیم که قاضی بشیم!! ما دخترا که به
برکت حضور میمون اسلام عزیز نباید فکرشم میکردیم که شدنی نیست!
به پسرا هم که نگاه میکنی یا شدن خوانندهء فلان گروه رپ ٬ یا با یه اسلحه
و ریش نامرتب سر چهارراه مزاحم ملت! یا شدن بازاری کاسب کار٬ یا تو
کار موبایلن٬ یا دلار و ساختمون یا با یه ته ریش و لباسی که از دور داد میزنه
چی کاره اند سکوت کرده اند و شدن آبِ زیر ِ کاه!! حیف اون روزایی که
میخواستید خلبان بشید و نشدید ! حیف اون روزایی که میخواستیم معلم
بشیم و نشدیم! حیف اون روزایی که میخواستید دکتر بشید و نشدید!
حیف اون روزایی که میخواستیم پرستار بشیم و نشدیم! حیف و صد حیف
که به جای هر مهندسی و کار تخصصی قضاوت میکنیم و حکم میدیم!
آخه عزیزی که حکم میدی انرژی هسته ای حق مسلم ماست! میشه
بفرمائید شما؟؟!! میشه بفرمائید تخصصتون چیه و مشاوراتون کیان؟؟!! حالا
جنابعالی هیچی! میدونیم یه دری به تخته خورده و شدی رئیس جمهور!
من اصلا از خانمهای خونه دار عزیز دیگه توقع نداشتم که این شعار رو تکرار
کنند٬ تا حالا شده همونطور که تو آشپزخونه تون سبزی پاک میکنید
گوشهء کاغذ روزنامهء سبزی سه دفه این جمله رو بنویسید وبه کلمه کلمه
اش فکر کنید! ببینید تا حالا کدومشو داشتید که اینطوری میچینید کنار همو
تکرار میکنید!!!
تا حالا انرژی داشتید؟ یا همیشه خسته اید؟ اصلا از هسته ای بودنش سر
درمیارید؟ آیا حق رو میشناسید؟ نکنه یه وقت تو روزنامه مُسَلَّم رو مُسلِم
بخونید!! ماست هم که دیگه جای خود داره میشه باهاش صد تا جملهء با
معنی ساخت و بهترینش اینکه از ماست که بر ماست!! که اگه بگی بهت
میگن به قول حاج آقا احمدی ( رضا مارمولک اصلاح شده!) :
شما ماستتو بخور!
از ما که گذشت ولی شما لطفا نذارید بچه هاتون مبصر باشن و هر روز پای
تخته همکلاسیاشونو دسته بندی کنن!
ما که از همون روزها که تقسیم شدیم به بدها٬ خوبها٬ عالیها ــ ــ
عالیهامون رفتند و جای خوبها و بدهامون عوض شد. حالا که بزرگتر شدیم
چپ و راست میزنیم و بر خلاف شغلهای آنروزهای انشاء همگی قاضی
شدیم و الحق هم که چقدر مفیدیم و خدمت میکنیم!
Thu 31 Jan 2008-4 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

فروغ فرخزاد عزیز خیلی دیر شده ولی همیشه برای تبریک تولد وقت هست.
فروغ الزمان عزیزم تولدت مبارک.
جوانه میزنیم
شکوفه میدهیم
برگ نیز هم
واگر بشود
در انتهای تبلوری که عشق مینامیمش
میوه خواهیم داد.
دیماه ۱۳۷۵
این شعر در حیاط فرهنگسرای اندیشه روز تولد فروغ فرخزاد سروده شد.
Sat 12 Jan 2008-6 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

من پنج ساله ام.
روز تولدم جشنی عروسکیست
آغاز باور دنیای کودکیست
این روزهای خوب
من کیک میشوم
من شمع میشوم
من عسک* میشوم
پنج سالگی ام...
من ظهرهای داغ
یادم نمیرود، شکلک درآورم از پشت پنجره!*
من ریسه میروم از زور خنده ها!
من ذله میکنم مادربزرگ را *
وخنده های من معروف میشود!
دستم نمیرسد به آیفون هنوز!
پیراهنم عروس!
من رنگ میکنم شاتوت را و لب
وگوشواره ام تکراری گیلاس
در کوچه های عصر
گردو شکستنی است
و روزهای من شیرین بستنی ست
طعم پیاز را باور نمیکنم
من لاک میزنم
عینک نمیزنم ٬
چشمم نمی پرد
پیشانی مرا خطی نخوانده است
من چین میخورم در دامنم هنوز
من چرخ میخورم دور حیاطمان
با یک دوچرخه و همراهی یدک!
من جیغ میزنم در اوج تاب ها
و چنگ میزنم محکم طناب را!
دنیای کودکی دنیای پاکی است
اِندِ خلافمان شلوار خاکی است!
ای وای بچگی
رویای پولکی ، اشک دروغکی
زانوی من هنوز هم زخم میشود
سی سال رفته و یادم نمی رود
من عشق میکنم با پنج سالگی
باور نمیکنی!!
قند در دلم آب میشود
وقتی که هیچکس باور نمیکند
سی سالگیم را!
پ.ن
* عسک : عکس
* کار مورد علاقه ظهرهای کودکی! ( البته وقتی مامانم خواب بود!)
* من هنوز هم بعضی وقتا خنده ام را نمیتوانم کنترل کنم ،
و خدا بیامرزد مادربزرگم را که خانمی بود مومن و از شهر صبور یزد
با لهجه شیرین یزدی به من میگفت " خنده آدمو میکنه گنده! "(بر وزن خنده)
ولی من هنوز هم معتقدم خنده بر هر درد بی درمان دواست پس بخندید تا دنیا بهتون بخنده.
Sun 16 Dec 2007-8 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

با نهایت تاسف سر کار خانم ژاله اصفهانی شاعر توانمند و آزادیخواه در سن ۸۶ سالگی در لندن دار فانی را وداع گفتند.
روحش شاد و یادش گرامی.
شعر "بادبهار" از آثار به یاد ماندنی ایشان
نوبهار آمد و از سبزه زمين زيبا شد
بوستان بار دگر دلكش و روح افزا شد
سبزه روييد و چمن سبز شد و غنچه شكفت
باغ يك پارچه آتشكده از گلها شد
بوي گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد
اي عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر اين فصل كه از باد صبا گل وا شد
وقت آن است كه خاطر شود آزاد زغم
بايد از شادي گل شاد شد و شيدا شد
مرغ دل در قفس سينه نگيرد آرام
تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد
ژاله صبحدم از چشم تر ابر چكيد
گشت همخانه گل، گوهر بي همتا شد
Sat 1 Dec 2007-6 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

یک نامهءخصوصی به محمود جون
( لطفا پس از خواندن معدوم شود)
قبل از هر چیز امیدوارم از اینکه با اسم فامیل و آقای دکتر و القابی( که خودت هم میدونی برازنده ات نیست) صدات نکردم دلخور نشی.
سلام محمود قُوه . از نورای الهی چه خبر؟
چطوری بزغاله؟ ( با پوزش از تمام بزغاله های مامانی)
چیه چرا بهت بر میخوره تو که به کسانی که مثل خودت مشنگ نیستند میگی بزغاله باید جنبهء اینو داشته باشی که اونام به یاد بچگیها بهت بگن : " آینه ٬ آینه" یعنی : بز غاله خودتی و جدو آباءت ( که این روزا مردم میگن آباد و الحق هم تو خوب گور پدرانتو آباد کردی و اونا اگر چه در دسترس نیستند ولی مدتهاست رو ویبره اند.)
میدونم که هنوز خودت هم باورت نشده موجود بیسوادی مثل تو رئیس جمهور شده باشه اونم رئیس جمهور کشوری مثل ایران ولی باور کن شدی ٬ البته این دلیل نمیشه آدم باشی چون یه آدم با مخاطبش اینطوری حرف نمیزنه و میدونه رئیس جمهور ایران بودن لات بازی و مشنگ بازی بر نمیداره.
رئیس جمهور باید عاشق کشور و مردمش باشه نه اینکه دنبال "امام پرتقال فروش" تو جمکران .
اگه خیلی دلت میخواد این امام زمان رو زود تر پیدا کنی میتونی این دو تا راه رو امتحان کنی
اول اینکه از ملت همیشه در صحنه و جو گرفته بخوای برای ظهور " امام زمان " همه در مصلای بزرگ و نیمه کاره تهران یک" نماز امام زمانِ " امام زمان پسند با پیشنمازی خود این امام غائب (یا یکی از اصحاب اربعه) برگزار کنند.( فقط یه لطفی کن این برنامه رو بذار برای بهار که عزیزان شهرستانی که قصد سفر پیاده برای اجر بیشتر دارن دچار سرما یا گرما زدگی نشن و فقط همون جوزده بتونن به راهشون ادامه بدن. )
دوم اینکه از سازمان ملل تقاضا کن جریان رسیدگی به پروندهء برنامهء انرژی هسته ای رو بیخیال شه و یه هیات همراه تو بفرسته جمکران برای پیدا کردن امام و تازه خدا رو چه دیدی شاید عیسی مسیح هم که با مهدی قرار داره ( فقط زمانش سیکرته) اومد سر قرارو شد پارتی ِ ایرانیانی که تغییر دین داده اند و خلاصه همه باهم
" دست در دست هم نهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد"
تو هم که تخصص داری تو آبادانی و همیشه واسطهء امر خیری!
فقط یه موضوع کوچولو میمونه اونم اینکه ما با توجه به دعاهای روزانه به "خامنه ای" فقط تا وقت ظهور احتیاج داریم میخوای حالا تو یه مشورتی با " آق سید علی " داشته باش ببین تا کِی دوست داره رهبر مسلمین جهان باشه هر تاریخی رو که اعلام کرد میشه شروع ماموریت تو برای جستجوی امام . عجله هم نکن چون اولا شما خیلی وقت داری این دوره نشد دورهء بعد ٬ ثانیا عجله کار شیطونه که تو هیچ نسبتی باهاش نداری!
راستی یه سوال محرمانه دوست داشتی یه چشم نداشتی ولی آیةالله بودی!؟ ببخشیدا فقط برای اطلاعات شخصیِ خودم میخوام بدونم.
میدونم که نامه های طولانی رو نمیخوونی و به هیچ نامه ای جواب نمیدی ٬ مهم نیست من منتظر جواب نیستم .
خدایا خدایا تا انقلاب بعدی ( ببخشید اشتباه لُپی بود منظورم مَهدی بود) محمود جونو روشن کن.
Fri 16 Nov 2007-7 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


سیگار میکشد ـ گوشه ای بی خیال ـ مردی ـ پدر.
و زَن گوشه ای دیگر دامن میدوزد ـ
و من در میان دود سیگار پدرم و نخهای مادرم دنبال کتاب جغرافی میگردم ـ
و نگاهم روی کتاب دینی دست روی دست گذاشته است و فقط پلک
میزند ـ
یک خط فرضی همه ذهنم را مرز بندی میکند و من ظرفهای
شسته و نشسته که روی هم تلنبارند را ـ
بیخود مانده ام ـ و کسی انگار با پدال چرخ کلنجار میرود و گوینده از
اخبار اروندرود میگوید ـ
پدرم پُک میزند و فریاد که کافیست!
چشمهایم بسته اند ٬پدرم عینکش را به من میبخشد ـ
و مادرم روی دامن نامش را گلدوزی میکند.
Sat 13 Oct 2007-7 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

آقای سهراب سپهری تولدت مبارک.
با آرزوی بهترینها.
Mon 8 Oct 2007-3 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

یعنی میشه؟؟
به دلم افتاده که میشه حالا چطوری نمیدونم٬ شاید اینروزا ما باید بیشتر خواسته باشیم ...
وقتی میری تو اینترنت دلت کنده میشه ٬ فکر میکنی وای که چقدر کوچیک شدی ٬
شاید بهتر باشه نری ٬ یا بهترباشه خیلی ساده تر زندگی کنی٬
اصلاً از کارا و کلمه های گنده خوشم نمیاد٬ یه طوری انگار هضم نمیشن
آدم ازفکر و ذهن میافته وقتی یادشون میکنه.
امروز یکشنبه است ولی مثل همهء یکشنبه هاست
٬ چی دارم میگم خُب یکشنبه است دیگه چطوری باید باشه!
وقتی عود میسوزه فقط دود میشه و یه بوی عالیِ صندل پراکنده میشه توی اتاق٬
خُب ٬ عود داره میسوزه دیگه٬ اصلاً مثل وقتی که غذا میخوری و سیر میشی
و فقط سیر میشی و چند ساعت بعد دوباره دلت ضعف میره برای سیرشدن
از زندگی کِی سیر بشی خدا میدونه
حالا اگه سیر میشی٬
دوباره مثل چند وقتای پیش یه که چی اومده سراغم٬
بابام میگه شعر بخوون میگم که چی!؟ مامانم میگه به خدا توکل کن٬ میگم که چی!؟
یکی میگه برو بیرون با مردم باش٬ میگم که چی!؟
شاید خودمو دارم حل میکنم مثل یه جدول ویژه شدم٬ کُلّی عمودی و افقی
با یه عالمه خونهء خالی و خونه های پُری که اندازهء انگشتای یه دستمه
بعضی وقتا فکر میکنم اگه کرولال بودم یه باره راحت میشدم٬
اصلاً دست و دلم به کاری نمیره
دوست دارم برم روی یکی از طبقه های کتابخونهء همینجا بخوابم٬
یه طوری ام که اگه حتی یکی بگه برو بمیر میگم که چی!؟
انقدر دلم تنگ شده برای آلبر کامو که با خودم و همه بیگانه شده ام.
هر شب یه یادداشتی از روزم مینویسم ولی هر دفه فکر میکنم که چی٬
ولی بازم مینویسم شاید اینم یه عادتِ احمقانه باشه مثل بقیهء عادتام٬
مثل اینکه دوست ندارم به ماهیها غذا بدم یا توی خونه ناخن گیر داشته باشم٬
بعضی وقتا فکر میکنم
این مردم چرا
کتاب میخوونن٬ نقد مینویسن و نظر میدن!!
مگه کسی ازشون میخواد یا میپرسه !؟
ولی شاید بدبختا فکر میکنن اینطوری کمتر علافند
و مثل من وسط یه بیهودگیِ گُنده نماسیدن ٬
من که مثل یه ظرف گندهء مسقطی میمونم که ٬٬
خیلی ها دوستش ندارن و خیلی ها فکر میکنن الان میلشو ندارن
ولی من همچین چسبیدم که خودمم نمیدونم چطوری کنده میشم٬
شاید باید بذاریش توی ظرفشویی و آبِ داغو وا کنی روش ٬
شاید هم آبِ سرد ٬بالاخره شاید با آب بره ٬
اصلاً بعضی وقتا فقط یه سیل به آدم کمک میکنه و جابجات میکنه
وقتی جابه جا بشی برات بهتره ٬ کوچ قشنگه.
آه بالاخره معلوم شد چی میخوام ٬ دوست دارم کوچ کنم
٬نمیدونم فصل مهاجرت پرستوها کِی ِ!
آخه تقویم ندارم توی این تقویمی هم که اینجاست فقط یه چیزایی
دربارهء مرگ و میر یه ده دوازده تامسلمون نوشته اونم به روایات مختلف.
پرستوها روایات مختلف ندارن ٬
فقط اینو میدونم اگه قراره آخر ِ پاییز برن یه گروهشون وسط پاییز و
نصفشون اوایل زمستون نمیرن همشون مثل بچهء آدم آخرپاییز میرن.
بابا پرستوها آدمن دیگه پس ما خوبیم هیچی مون به آدم نرفته و هِی میگیم
آدم٬ آدم٬آدم٬
یادش به خیر یه موقعی وقتی میخواستیم به همدیگه فحش بدیم میگفتیم آدم !!!!
اون موقع ها که دربارهء فرق آدم و بشر و انسان حرف میزدیم...
از اون روز شروع شد که توی یه دعوایی شنیدیم یارومیگفت آخه آدمِ حسابی!!
اون موقع فکر کردم شاید یارو حساب و کتابش خوبه٬ ولی بعدها فهمیدم
یارو اصلا آدم نبوده مثل موقعیکه پسر سر هنگ اومد خواستگاریم و عمه ام میگفت:
خیلی آدم حسابیه و بعد اونقدر ازش کتک خوردم که فهمیدم اصلاً آدم نبوده.
پیش خودمون باشه من هنوزم فحشم (یکی از فحشام) آدمه٬ آدم!!
( خواهش میکنم به پرستوها بر نخوره )
نمیدونم دیگه چی میخوام بنویسم
خیلی وقته دیگه دوست ندارم بگم چی میخوام
بهتره دیگه هیچی نگم و سکوت کنم٬
آخ اگه میشد بی دغدغهء قضاوت بقیه سکوت کرد...
آخه وقتی سکوت میکنی و میخوای خودت باشی رها و راحت
یا به حرف میگیرنت٬٬ یا میگن یارو ملنگه٬
اگه نگن تو حسه و تو قیافه است شانس آوردی. آدمن دیگه آدم.
Tue 31 Jul 2007-4 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

استفراغ دین
از خودت شروع کن، شعار نده، فکر کن. دنبال کدام نمیدانمی؟
فکر کن، بیش از این گول نخور.
نترس ، فراموش کن، اصلا بالا بیاور هر آنچه بعنوان مذهب به خوردت داده اند،
خوبتر که نگاه میکنی میفهمی تنها خداست که واقعیست .
این پیامبران دروغین هزار فتنهء مملو از ریا و پستی نامهایی بیش نیستند که همان فقط به درد
کلاسهای کسل کنندهء دینی مدرسه میخورند و بس.
عبور کن از مرداب دین.
اگر فکر میکنی جایی در گروه روشنفکران داری اول تکلیف مذهب را در زندگیت روشن کن ،
تا موقعیکه وابستهء محمد وحسن و تقی باشی و توکلت به امام زمان باشد و دشمنت را حوالهءعلی بن-
موسی الرضا کنی وبرای چشم نظر دعای حرز جواد تجویز کنی، با خدا و انرژی خدا بیگانه ای.
تُند نمی روم عمیقتر بیاندیش اینروزها که وبلاگها سر از رختخوابِ گروهی از وبلاگنویسان هم درآورده
جای شک نیست مردان روشنفکر نویسندهء این وبلاگها و زنانی با ادعاهای فمنیستی سخت به بیراهه میروند
ودر این سراشیبی تند ترمز بریده اند و وارونه در پیِ کشف حقیقتند حالا حقیقت چیست بماند،
ولی صادقانه بپرسم آیا فقط مشکل امروز ما تنها مسائل و مشکلات سکس و ارتباط جنسی است؟؟
شما خانم و بلاگنویس که دربارهء عدم آگاهی زنان از لذت جنسی مینویسی آیا هرگز پیش خودت فکر
کرده ای که زنان جامعهء تورا چه کسانی تشکیل میدهند؟!
زنان جامعهء ما بیش از 70 درصد اصلا فکر و صحبت دربارهء مسایل جنسی را قبیح می انگارند.
یا تنها از سر نا آگاهی به حرفهای پیش پا افتادهء خاله زنکی و غیر علمی بعد از جلسات
دعا و نماز و سفره های هزار نام نذری بسنده میکنند،
این زنان به زنِ مسلمان بودنِ اینگونه بی لذت دنیوی
(البته به زعم ایشان، چون بنده به جهانِ پس از مرگ اعتقادی ندارم.)ایمان دارند و قانعند.
در این دنیا واکنون زندگی کنیم.
دوستانی که از روابط جنسی اشان در وبلاگها مینویسند خواهش میکنم سری هم به اتاق بغلی بزنند که مادرهایشان مشغول خواندن آیه الکرسی و شاید هم برای گرفتن استخاره به سید علی محله زنگ
زده اند؟؟!!
(که همهء محله ها سید علی دارند.)
دوستِ عزیز
(نمیگویم خواهر یا برادرکه اینروزها دردآوراند این واژه ها که از دهانِ کسانی میشنویم که تنها
نسبتی که با ما ندارند" خواهری و برادریست ".)
آری دوستِ من قبل از هر سر تکان دادنی فکر کن ، سوال کن ، بیشتر از همیشه بخوان، مطا لعه کن.
( که دردیست در جامعه ای که تعداد عنوان کتابها و کتابخانه ها روزافزون است ، میانگین مطالعهء هر
ایرانی در سال تنها یک دقیقه است.) آرزو میکردم ده سال جوانتر میشدم ، میدانستم چه میخواندم.
هنوز مردم ما در میان د سته ها و علم ها و بوی خون گوسفندان قربانی ظهر عاشورا گیج میخورند ،
و گروهی آنچنان محو شام غریبانند که گویی هرگز صبح ندیده اند که
مسجد ها سنگرند و شهید قلب تاریخ است!!و درخت اسلام همچنان ریشه در خون دارد.
حالا بعضی شاید فکر کنند من از اسلام بیزارم ، نه ، من از هر دین و مذهبی که ما را از فکر کردن
وامیدارد و میخواهد تبدیل به گوسفندانی کند که احتیاج به چوپان و سگ گله داشته باشیم بیزارم.
بد نیست در کنار کتابهای دیگر که مطا لعه میکنیم نگاهی هم به انجیل و تورات بیاندازیم ،
شاید آرام تر شویم که تنها ما قربانی اسلام نشدیم و خیلی قبل تر از ما یهودیان و مسیحیان در دام دین افتادند.
حالا اگر تشت رسوایی اسلام از بام افتاده است دلیل نمیشود گوشهای ما دروغ مسیح و یهود را نشنود.
اینها از اسلام بدترند. کلاه شرعیاتشان گشادتر است چند وقت پیش مقاله ای در یک روزنامهء محلی
میخواندم با این تیتر که
(سفر دختر هفده سالهء ایرلندی به انگلستان به منظورسقط جنین)
یاد قضیه حلال شدن قند پس از فرو بردنش در چای افتادم ،
از آنجا که سقط جنین در ایرلند جنوبی به علت اینکه کاتولیک هستند ممنوع است ، حالا یک کلاه گشادی
برای این مردم بدبخت بافته اند که تا نافشان میرسد،
" کسانی که مایلند سقط جنین کنند باید به کشورهای همسایه نظیر انگلستان یا مثلا ایرلند شمالی که هنوز مستعمرهء انگلستان است مسافرت کنند "
و بعد از سقط جنین به ایرلند جنوبی برگردند حالا کسانیکه استطاعت مالی این کار را دارند خب فبه المراد;
ولی برای کسانیکه ندارند کشتیهایی در سواحل این کشور وجود دارد که میتوانند با هزینه کمتری امکا نات
سقط را فراهم کنند !!!!!!!!!
به هر حال این سقط در خاک ایرلند جنوبی ممنوع است شما میتوانید روی آب تا دلتان میخواهد سقط کنید..
حالا داشتم به دوستی پرتقالی که خیلی عصبانی شده بود گفتم خدا را شکر مسلمان نیستند وگرنه
تا چهل روز نماز نداشت و حرام بود و این بیچاره ها باید در کشتی میماندند فقط خندید و گفت شوخی نکن !!
و من حالِ شوخی ندارم.
Thu 31 May 2007-1 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

یَله (یَ له)
بی آنکه حتا دستانم
نه٬ به جستجوی هیچ دیواری
دری نگشودم
که دنبالِ بهانهء ماندن
و تمامِ لحظه ها پُر بود
از
چرا٬ اگر٬ امّا...
آغاز دردِ عمیقی بود
که تنها به دوش کشیدم
بی آنکه حتا دستانم
و نه کسی که به دیوار بودنش
قدم٬ قدم٬قدم
لِی٬ لِی٬ لِی
اینجا که رسیدم به قیمتِ پاهایم تمام شُد
بی آنکه حتا دستانم
و حالا وجب میکنم
تمامِ ردّ پاهایم را
تا دوباره برگردم.
Wed 2 May 2007-2 AM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


هر کس قلم دارد بگذارندلای کفنش٬ ولیکن چیز دیگر بنویسید.
صادق هدایت
این کار تقدیم میشود به صادق هدایت به مناسبت سالروز تولدش ٬
۲۸ بهمن ماه
صادق!
بی تعارف به زلالی آب
و تنها
کبود و بی خنده
و تنها
مثل ظهر تابستان
بی حتی سایه ای!
و تنها
بی آنکه کسی بداند ٬ بفهمد
شاید زیست!
و نیم قرن بعد صدایی گفت:
مردی گُم شده است
در باور سایه های بلند عصر!
و هنوز کسی...
نه! هیچکس نخواهد فهمید.
Sat 17 Feb 2007-8 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

نه آلیس من باور نمیکنم!
نترس٬
اعتراف کن که تو بودی ـ برای یک بار هم که شده مرد باش ـ فریاد میزنم و خدا نمی ترسد ـ
یقه اش رااز دستهای من بیرون میکشد و تف میکندـ من دوباره جیغ میکشم :
دوباره بکن ـ راست میگویی دوباره بکن ـ کن فیکون!!
و میخندم به این همه تکرار بی شباهت خودم و خدا ـ مثل همیشه سکوت میکند ـ
مثل همیشه میگردد دنبال شاهدی = جبرئیلی ٬ روح القدسی ٬ و شاید پیامبری که نمیدانم .
زنگ میزنند و زنی بدبو برای یهوه تبلیغ میکند ـ بی حوصله دروغ میگویم :من یهودی ام !
عرق کرده از خواب می پرم و مسیح را به همۀ کاجهای شهر ریسه میکشند
و مسیح مثل دهانی که زیر آب فریاد میزند و نمیشنوی ٬ خاموش و روشن میشود
و دلش آشوب میشود از این همه صدای ناقوس
که یکشنبه صبح خوابش می آید و تمام شنبه را به خواب موسی رشک برده است.
حل میشوم ! نه ته نشین میشوم ! مثل خاکشیر هم میخورم و آشوب میشوم ٬
دلاشوب این همۀ دروغ میشوم. فریاد میزنم و خدا بیدار حتی نمیشود ـ
و من از شک بیخوابم ـ التماس میکنم که اعتراف کند ـ
که نتیجۀ تمام آزمایشهای DNA ( دی ان ای ) از همهء مریمها و همۀ مسیح
تکرار مردیست که تو نیستی !!
مرد باش و اعتراف کن ٬ کدام لحظۀ غفلت روح القدس حتی کلاهت را برداشت ؟؟!!
و اینروزها این که بر سر مسیح و مسیحیان میرود کلاه یک لحظه غفلت توست.
چرا حرف نمیزنی ؟ این چه سکوتی است که نمیشکنی ؟؟
اینبار همکاسۀ کدام روباهی که به شهادت آمده است ؟؟؟!!!!....
Thu 11 Jan 2007-10 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

تولدم مبارک
گذشت، گذشت، گذشت
بیست و شش سال از چهار سالگی من،
چهار سالگی
دندان شیری
شیرین زبانی
شیرین کاری
و روی همۀشیرینیهای عید جای چهار دندان من باقی است.
وسال تحویل شد
من خندیدم و همه از خندۀ من میخندند.
از چهار سالگی من، و زنی که منم،
کفشهای کودکی ام در خاطرم سوت میکشند.
من
آه... میکشم
مادرم موهایم را چه نرم می بافد
و پدرم چه شعرهای جانانه ای میخواند
و من محو خط های درهمی که روی دیوار کشیده ام.
***
مانده ام
در چهار سالگی مانده ام
چقدر شیرین است
چقدر خوشم
ساعت چهار صبح است
چهار بار پلک میزنم
سی ساله میشوم.
امروز،
بیست و پنجم/آذر ماه/هشتاد و پنج
Sun 17 Dec 2006-1 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

عرب!
کاش ٬ تنها نقطۀ اشتراکمان
چاههای نفت بود٬
و می خشکید.
Sun 10 Dec 2006-8 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته

جدّ سیّد علی بیشتر میداند!
بوی لجن در فضای کوچۀ ما پراکنده است ـ من پشت پنجره ایستاده ام ـ زَری کوچه را جارومیکند ـ امروز، روز نهم است ـ زَری چادرش را به کمرش بسته است وگوشۀ چادرش را بی حواس میجود، چیزی می گوید و به آسمان نگاه میکند ـ زَری جلو میرود ـ زیر درخت را گود میکند و چیزی دفن میکند ـ و من شک میکنم ـ پشت پنجره ماتِ زری مانده ام ـ زری مدام جارو میکند و میگوید : "یا جدّ سید علی، یا جدّ سید علی" ـ همۀ کارهایش را شک میکنم ـ مادرم میگوید: "زری حاجت دارد" ـ پدرم زیر لب می غرّد ـ من به سید علی فکر میکنم،مادرم میگوید: "سید اولاد پیغمبر است" ـ برادرم می خندد که: "بله بله سید ... پیغمبر است" ـ مادرم به استغفرالله می افتد و نفرینش میگیرد.
سید علی، سید علی، سید علی همه چیز را میداند ـ جدّ سید علی بیشتر ـ من نمیدانم، سید علی میگوید خالِ روی گونه ام نشانۀ روزی است و بختم را با همزادم بسته اند ـ سید علی بختم را باز میکند، اسم من و مادرم را میخواند و صیغه ام میکند ـ سید علی میگوید پنجشنبه ها موهایت را نباف، گره در کارت می افتد.
سید علی، سید علی، سید علی همه چیز را میداند ـ پیشانی همه را میخواند ـ همه حروف ابجد را میداند ـ حساب و کتابش هم خوب است. حتی سیاست میداند و اینکه رئیس جمهور آیندۀ ایران کیست را میداند و نمی گوید که خون میریزد ـ سید علی خمس میگیرد ـ سید علی زکات میدهد (زکات دین نماز است) ـ و ما هر سال فطریه را به سید علی میدهیم که گناه کمتری برای ما بنویسد.
سید علی دستت را میگیرد و میگوید نترس ـ من میترسم، نه از سید علی، از خودم.زری میگوید نخند، شک نکن، من میخندم و شک میکنم و سید علی پیشانی ام را میخواند و صیغه ام میکند و مادرم برای جدّ سید علی نذری میدهد ـ بختم باز شده است، من از خنده میترکم و بچه ام شبیه پسر سید علی میشود.
امروز سه شنبه است ـ سید علی مرد بزرگی است ـ همه چیز میداند ـ همۀ دردهای بزرگ را با کاغذهای کوچک، قلم، کلمات ابجدی، گلاب، زعفران و دوات درمان میکند و ما را به راه می آورد ـ من دیدم سید علی که هر سه شنبه به جمکران میرود گم شده است ـ که مرد بزرگی است ـ سید علی از روشنی میترسد و خودش را با حجر الاسود سیاه میکند.
امروز پنج شنبه است ـ من موهایم را بافته ام ـ مادرم دعای کارگشا به درخت آویزان میکند ـ امروز نوۀ سید علی قرآن را خط خطی میکند ـ سید علی می خندد ـ سوسک نمیشود ـ سید علی پیشانی قرآن را میخواند.
زری هنوز جارو میکند.
و بوی لجن در فضای کوچۀ ما پراکنده است.
Sun 10 Dec 2006-8 PM | | لیلا | گروه |لینک به نوشته


